گوهر يك دانه

متن مرتبط با «خليفه» در سایت گوهر يك دانه نوشته شده است

u202bﺑﻬﻠﻮل ﺑﺎ دوﺳﺖ ﺧﻮدu202c

  • نیلوبلاگ

    ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﺑﻘﻪ دوﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﺑﻬﻠﻮل داﺷﺖ روزي ﻣﻘﺪاري ﮔﻨﺪم ﺑﻪ آﺳﯿﺎب ﺑـﺮد . ﭼـﻮن آرد ﻧﻤـﻮد ﺑـﺮ اﻻغ u202bﺧﻮد ﻧﻤﻮد و ﭼﻮن ﻧﺰدﯾﮏ ﻣﻨﺰل ﺑﻬﻠﻮل رﺳﯿﺪ اﺗﻔﺎﻗﺎً ﺧﺮش ﻟﻨﮓ ﺷﺪ و ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻓﺘـﺎد . آن ﺷـﺨﺺ ﭼـﻮن ﺑـﺎu202bﺑﻬﻠﻮل ﺳﺎﺑﻘﻪ دوﺳﺘﯽ داﺷﺖ او را ﺻﺪا زد و درﺧﻮاﺳﺖ ﻧﻤﻮد ﺗﺎ اﻻﻏﺶ را ﺑﻪ او ﺑﺪﻫـﺪ و ﺑـﺎرش را ﺑـﻪ ﻣﻨـﺰلﺑﺮﺳﺎﻧﺪ و ﭼﻮن ﺑﻬﻠﻮل ﻗﺒﻼً ﻗﺴﻢ ﺧﻮرده ﺑﻮد ﮐﻪ اﻻﻏﺶ را ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﻫﺪ ، ﺑﻪ آن ﻣﺮد ﮔﻔﺖ : اﻻغ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ اﺗﻔﺎﻗﺎً ﺻﺪاي اﻻغ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و ﺑﻨﺎي ﻋﺮ ﻋﺮ ﮐﺮدن ﮔﺬارد .آن ﻣﺮد ﺑﻪ ﺑﻬﻠﻮل ﮔﻔﺖ اﻻغ ﺗﻮ در ﺧﺎﻧﻪ اﺳﺖ و ﺗـﻮu202bﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ ؟! u202bﺑﻬﻠﻮ...

    ادامه مطلب
  • ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻬﻠﻮل در ﻣﺴﻨﺪ ﻫﺎرون

  • نیلوبلاگ

    روزي ﺑﻬﻠﻮل وارد ﻗﺼﺮ ﻫﺎرون ﺷﺪ و ﭼﻮن ﻣﺴﻨﺪ ( ﺟﺎي ) ﺧﻼﻓﺖ را ﺧﺎﻟﯽ و ﺑﻼﻣﺎﻧﻊ دﯾﺪ ﻓﻮراً ﺑﺪون ﺗـﺮس ﺑﺎﻻ رﻓﺖ و ﺑﺮ ﺟﺎي ﻫﺎرون ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ . ﭼﻮن ﻏﻼﻣﺎن ﺧﺎص درﺑﺎر آن ﺣﺎل را ﻣﺸﺎﻫﺪه ﮐﺮدﻧﺪ ﻓﻮراً ﺑﻬﻠـﻮل u202bرا ﺑﺎ ﺿﺮب ﺗﺎزﯾﺎﻧﻪ از ﻣﺴﻨﺪ ﻫﺎرون ﭘﺎﯾﯿﻦ آوردﻧﺪ . ﺑﻬﻠﻮل ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ اﻓﺘﺎد و در ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎل ﻫﺎرون ﺳـﺮ رﺳـﯿﺪ وu202bدﯾﺪ ﺑﻬﻠﻮل ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . از ﭘﺎﺳﺒﺎﻧﺎن ﺳﺒﺐ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻬﻠﻮل را ﺳﻮال ﻧﻤﻮد . ﻏﻼﻣﺎن واﻗﻌﻪ را ﺑﻪ ﻋـﺮض ﻫـﺎرون رﺳﺎﻧﺪﻧﺪ . ﻫﺎرون آﻧﻬﺎ را ﻣﻼﻣﺖ ﻧﻤﻮد و ﺑﻬﻠﻮل را دﻟﺪاري داد و ﻧﻮازش ﻧﻤﻮد . ﺑﻬﻠﻮل ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺣﺎل ﺗـﻮu202bﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﻪ ﺑ...

    ادامه مطلب
  • ﺑﻬﻠﻮل و ﻃﻌﺎم ﺧﻠﯿﻔﻪ

  • نیلوبلاگ

    آورده اﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﺎرون اﻟﺮﺷﯿﺪ ﺧﻮان ﻃﻌﺎﻣﯽ ﺑﺮاي ﺑﻬﻠﻮل ﻓﺮﺳﺘﺎد . ﺧـﺎدم ﺧﻠﯿﻔـﻪ ﻃﻌـﺎم را ﻧـﺰد ﺑﻬﻠـﻮل آورد وu202bﭘﯿﺶ اوﮔﺬاﺷﺖ و ﮔﻔﺖ اﯾﻦ ﻃﻌﺎم ﻣﺨﺼﻮص ﺧﻠﯿﻔﻪ اﺳﺖ و ﺑﺮاي ﺗﻮ ﻓﺮﺳﺘﺎده اﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺨﻮري . ﺑﻬﻠﻮل ﻃﻌﺎمu202bرا ﭘﯿﺶ ﺳﮕﯽ ﮐﻪ در آن ﺧﺮاﺑﻪ ﺑﻮد ﮔﺬاﺷﺖ . ﺧﺎدم ﺑﺎﻧﮓﺑـﻪ او زد ﮐـﻪ ﭼـﺮا ﻃﻌـﺎم ﺧﻠﯿﻔـﻪ را ﭘـﯿﺶ ﺳـﮓ u202bﮔﺬاردي ؟ ﺑﻬﻠﻮل ﮔﻔﺖ : دم ﻣﺰن اﮔﺮ ﺳﮓ ﺑﺸﻨﻮد اﯾﻦ ﻃﻌﺎم از آن ﺧﻠﯿﻔﻪ اﺳﺖ او ﻫﻢ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺧﻮرد ....

    ادامه مطلب
  • بهلول و داروغه

  • نیلوبلاگ

    داروغه بغداد در بين جمعي ادعا مي كرد تا به حال كسي نتوانسته است مرا گول بزند .بهلول در ميان آن جمع بود ، به داروغه گفت :گول زدن تو كار آساني است ، ولي به زحمتش نمي ارزد .داروغه گفت :چون از عهده بر نمي آئي ، اين حرف را ميزني .بهلول گفت :افسوس كه الساعه كار خيلي واجبي دارم ، والا همين الساعه تو را گول مي زدم .داروغه گفت :حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟بهلول گفت :بلي .همين جا منتظر من باش ، فوري مي آيم .بهلول رفت و ديگر بازنگشت .داروغه پس از دو ساعت معطلي ، شروع كرد به فرياد كردن و گ...

    ادامه مطلب
  • بهلول در نزد خليفه

  • نیلوبلاگ

    به نا م خداروزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد " نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمتخليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كردسر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صدايشيعه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد.خليفه به مسخره به بهلول گفت:برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كاردارد.بهلول رفت و بر گشت و گفت:اين حيوان مي گويد:مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها "نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو.ممكن است كه :" خريت " آنها در تو اثر كند....

    ادامه مطلب