
ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﺑﻘﻪ دوﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﺑﻬﻠﻮل داﺷﺖ روزي ﻣﻘﺪاري ﮔﻨﺪم ﺑﻪ آﺳﯿﺎب ﺑـﺮد . ﭼـﻮن آرد ﻧﻤـﻮد ﺑـﺮ اﻻغ u202bﺧﻮد ﻧﻤﻮد و ﭼﻮن ﻧﺰدﯾﮏ ﻣﻨﺰل ﺑﻬﻠﻮل رﺳﯿﺪ اﺗﻔﺎﻗﺎً ﺧﺮش ﻟﻨﮓ ﺷﺪ و ﺑﻪ زﻣﯿﻦ اﻓﺘـﺎد . آن ﺷـﺨﺺ ﭼـﻮن ﺑـﺎu202bﺑﻬﻠﻮل ﺳﺎﺑﻘﻪ دوﺳﺘﯽ داﺷﺖ او را ﺻﺪا زد و درﺧﻮاﺳﺖ ﻧﻤﻮد ﺗﺎ اﻻﻏﺶ را ﺑﻪ او ﺑﺪﻫـﺪ و ﺑـﺎرش را ﺑـﻪ ﻣﻨـﺰلﺑﺮﺳﺎﻧﺪ و ﭼﻮن ﺑﻬﻠﻮل ﻗﺒﻼً ﻗﺴﻢ ﺧﻮرده ﺑﻮد ﮐﻪ اﻻﻏﺶ را ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺪﻫﺪ ، ﺑﻪ آن ﻣﺮد ﮔﻔﺖ : اﻻغ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ اﺗﻔﺎﻗﺎً ﺻﺪاي اﻻغ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و ﺑﻨﺎي ﻋﺮ ﻋﺮ ﮐﺮدن ﮔﺬارد .آن ﻣﺮد ﺑﻪ ﺑﻬﻠﻮل ﮔﻔﺖ اﻻغ ﺗﻮ در ﺧﺎﻧﻪ اﺳﺖ و ﺗـﻮu202bﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ ؟! u202bﺑﻬﻠﻮ...
ادامه مطلب
روزي ﺑﻬﻠﻮل وارد ﻗﺼﺮ ﻫﺎرون ﺷﺪ و ﭼﻮن ﻣﺴﻨﺪ ( ﺟﺎي ) ﺧﻼﻓﺖ را ﺧﺎﻟﯽ و ﺑﻼﻣﺎﻧﻊ دﯾﺪ ﻓﻮراً ﺑﺪون ﺗـﺮس ﺑﺎﻻ رﻓﺖ و ﺑﺮ ﺟﺎي ﻫﺎرون ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ . ﭼﻮن ﻏﻼﻣﺎن ﺧﺎص درﺑﺎر آن ﺣﺎل را ﻣﺸﺎﻫﺪه ﮐﺮدﻧﺪ ﻓﻮراً ﺑﻬﻠـﻮل u202bرا ﺑﺎ ﺿﺮب ﺗﺎزﯾﺎﻧﻪ از ﻣﺴﻨﺪ ﻫﺎرون ﭘﺎﯾﯿﻦ آوردﻧﺪ . ﺑﻬﻠﻮل ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ اﻓﺘﺎد و در ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎل ﻫﺎرون ﺳـﺮ رﺳـﯿﺪ وu202bدﯾﺪ ﺑﻬﻠﻮل ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . از ﭘﺎﺳﺒﺎﻧﺎن ﺳﺒﺐ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﻬﻠﻮل را ﺳﻮال ﻧﻤﻮد . ﻏﻼﻣﺎن واﻗﻌﻪ را ﺑﻪ ﻋـﺮض ﻫـﺎرون رﺳﺎﻧﺪﻧﺪ . ﻫﺎرون آﻧﻬﺎ را ﻣﻼﻣﺖ ﻧﻤﻮد و ﺑﻬﻠﻮل را دﻟﺪاري داد و ﻧﻮازش ﻧﻤﻮد . ﺑﻬﻠﻮل ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺣﺎل ﺗـﻮu202bﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﻪ ﺑ...
ادامه مطلب
آورده اﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﺎرون اﻟﺮﺷﯿﺪ ﺧﻮان ﻃﻌﺎﻣﯽ ﺑﺮاي ﺑﻬﻠﻮل ﻓﺮﺳﺘﺎد . ﺧـﺎدم ﺧﻠﯿﻔـﻪ ﻃﻌـﺎم را ﻧـﺰد ﺑﻬﻠـﻮل آورد وu202bﭘﯿﺶ اوﮔﺬاﺷﺖ و ﮔﻔﺖ اﯾﻦ ﻃﻌﺎم ﻣﺨﺼﻮص ﺧﻠﯿﻔﻪ اﺳﺖ و ﺑﺮاي ﺗﻮ ﻓﺮﺳﺘﺎده اﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺨﻮري . ﺑﻬﻠﻮل ﻃﻌﺎمu202bرا ﭘﯿﺶ ﺳﮕﯽ ﮐﻪ در آن ﺧﺮاﺑﻪ ﺑﻮد ﮔﺬاﺷﺖ . ﺧﺎدم ﺑﺎﻧﮓﺑـﻪ او زد ﮐـﻪ ﭼـﺮا ﻃﻌـﺎم ﺧﻠﯿﻔـﻪ را ﭘـﯿﺶ ﺳـﮓ u202bﮔﺬاردي ؟ ﺑﻬﻠﻮل ﮔﻔﺖ : دم ﻣﺰن اﮔﺮ ﺳﮓ ﺑﺸﻨﻮد اﯾﻦ ﻃﻌﺎم از آن ﺧﻠﯿﻔﻪ اﺳﺖ او ﻫﻢ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺧﻮرد ....
ادامه مطلب
داروغه بغداد در بين جمعي ادعا مي كرد تا به حال كسي نتوانسته است مرا گول بزند .بهلول در ميان آن جمع بود ، به داروغه گفت :گول زدن تو كار آساني است ، ولي به زحمتش نمي ارزد .داروغه گفت :چون از عهده بر نمي آئي ، اين حرف را ميزني .بهلول گفت :افسوس كه الساعه كار خيلي واجبي دارم ، والا همين الساعه تو را گول مي زدم .داروغه گفت :حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟بهلول گفت :بلي .همين جا منتظر من باش ، فوري مي آيم .بهلول رفت و ديگر بازنگشت .داروغه پس از دو ساعت معطلي ، شروع كرد به فرياد كردن و گ...
ادامه مطلب
به نا م خداروزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد " نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمتخليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كردسر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صدايشيعه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد.خليفه به مسخره به بهلول گفت:برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كاردارد.بهلول رفت و بر گشت و گفت:اين حيوان مي گويد:مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها "نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو.ممكن است كه :" خريت " آنها در تو اثر كند....
ادامه مطلب