
سال ۱۳۵۱ ش. بود. در یکی از شب های جمعه گرم تابستان مثل همیشه به مسجد جمکران رفتم. جلو ایوان مسجد قدیمی داخل دکّه مخصوص صدور قبوض، کنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ خادم مسجد ـ نشستم. نماز مغرب و عشاء تمام شد. جمعیت کم و بیش به داخل مسجد مشرف می شدند. در این هنگام، نگاهم به زنی افتاد که پسر بچه ای را در بغل گرفته بود. دختری حدود ۱۲ ساله نیز همراهش بود.زن با قدم های مردد به دکه نزدیک شد. سلام کرد. جوابش را دادم و گفتم :ـ بفرمایید. امری داشتید؟به پاهای پسرش اشاره کرد و گفت:ـ فلجه ...
ادامه مطلب